طناب دار جلو چشام

یه چهار پایه چوبی کهنه میرقصه زیر پاهام

رفیقام قاطی دشمنام،

نمیشه تشخیص دادشون از هم

مثل ضربه هایی که زده بودم

نا منظم و پشت سر هم

میاد جلو یه نفر با یه پارچه رو سر

یه ادم ترسو که داره فکرای زیادی توی سر

نگاهش قفل تو چشام

خالی میشه زیر پاهام

یکم سر و صدا

تــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــام



تاريخ : دو شنبه 20 بهمن 1393 ا 16:56 نويسنده : hanye ا

 

هزار عاشقانه‌ي آرام

در الفبايِ نامِ توست

اين چند حرفِ کوچک

آري همين حروفِ بي‌حرف

 

صدايت که مي‌زنم

گلستان مي‌شود

زمينِ خشکِ بايري که دور از دست‌هاي تو

زبان باز کرده و جان مي‌داد پيش از اين

 

صدايت که مي‌زنم

سعدي شکوفه مي‌دهد از گل‌هايي که در نامت جوانه کرده‌اند

شاعر مي‌شوم

باغبانِ واژه‌هاي مقدست

 

صدايت که مي‌زنم

رودي مي‌شوم در آستانه‌ي دريا

اناري تَرَک خورده‌، که شوقِ رسيدن دارد

زمستاني که بي‌هوا بهار مي‌شود

 

بوی گیلاس‌های نورسیده‌ای

عطر آفتابگردان‌هایی که رو به تو گردانده‌اند

صدایت که می‌زنم

غوطه‌ور مي‌شوم در الفبايِ نامت !



تاريخ : دو شنبه 20 بهمن 1393 ا 16:48 نويسنده : hanye ا

باز تنهای تنها گوشه ی کلبه ی تاریکم
زانوی غم بغل کردم و می گریم
و تو نیستی باز در کنارم، دست هایت کجاست
آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام
را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد
چشمانت کجاست؟ تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند
محتاجم به تو! می دانی؟ دست هایم بی دست تو چه کنند؟ مگر نمی گفتی تو
فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود
پس دستهایم تنهاست! می دانی؟ در دنیای تنهاییم چه کنم
بی تو!! بی پناه!! چه کنم
در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم
از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم!آه ای روزگار بی رحم
آوای عشقم را نگیر از من! دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من
به یادم باش تنها سر پناهم! بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند
مرا یاد میکنی هر دم! به یادم باش ...

 



تاريخ : دو شنبه 20 بهمن 1393 ا 16:48 نويسنده : hanye ا

ع ش ق عشق گمشده ی من
نـمیدونم از کـــجا شـــروع کــــــــنم
قــــصه ی تـلخ و سـادگــــــــــیم رو
نــــمیدونم چــرا قـــسمت مـیکنم
روزهــــای خـوب زنـدگیــــــــم رو
چــــــــــــرا تـو اول قـصه هــمه
دوسـتم مـیدارن وســط قصـه
میشه سر به سر من میزارن
تا میخواد قـصه تـموم شه
هـمـــــــه تـنهام مـیزارن
مـــیتونم مـثل هــمه دو
رنــگ بــاشــــــــــــــم
و دل نـبـــــــــــــــــازم
مـیتونم مـثل همه یـه
عشق بادی بسازم تـــا
با یک نیش زبون بترکــــه
و خــــــراب بـشه تـا بـیان
جــــــمعش کـنن حـبــــــاب
دل ســــــــراب بـــــــــــــشه
مـیتونم بـــــازی کـنم بـــــــــا
عـشق و احــــــــساس کـسی
مـیتونم درسـت کـنم تـــــــــرس
دل و دلواپسی مـیتونم دروغ بـگم
تـا خـودمو شـنی کـنم ، مـــــــیتونم
پـشت دلــــها قـایم بـــــــــــــشم
کـمین کـنم ولـی با ایـن هـمــــه
حــرفها بـاز مــــــنم مـثل اونـــا
یـــــــه دروغــــــگو مـــــیشم
هـمیشـــــــــــه ورد زبـونـــا
یـه نـفر پـیدا بـشه بـــــــه
مـن بـگه چـیکار کـنـــــم
بـــــــا چـه تـیری اونــی
کـــــــــه دوستـش دارم
شـــــکار کنم مـن باید از
چـی بـفهمم چــه کــسی
دوســتم داره ، تـوی دنـیــــا
اصـلا عـــــــــــــشق واقـعی
وجود داره ؟ بــــــــراش بنويس
بـراش بنويس دوســـــــتت دارم
آخه میدونی آدما گاهی اوقــــات
خیلی زود حرفشونو از یاد مـــیبرن
ولي يه نوشته به اين سادگيهـــــــا
پاک شدني نيســــــت ، گرچـــــــــه
پاره کردن يک کـاغذ از شکستن يک
قــلب هم ساده تره ، ولي تو بنويس

 

http://images2.persianblog.ir/555047_hd57MZEg.jpg



تاريخ : دو شنبه 20 بهمن 1393 ا 16:46 نويسنده : hanye ا




باز هم که رفتی و تنهایی من سر به فلک کشیده است
باز هم که نیستی و اشکهایم سیل مانند مرا به زیر کشیده است
باز هم که سوختی و باز برای شمع شدن پشیمان شده ام
باز هم که یادت امانم را بریده است
باز هم که غصه دارم در قلب تاریکم از نبود تو
باز هم که نمیشنوم صدای دلنشینت را در خانه سوت و کورم
باز هم که گم شدی در خاطره ها وچشمم از دیدن عکس تو سیر نمیشود
سالهاست که رفتی ولی هر روز اینها را تکرار میکنم
شاید بشنوی ،بفهمی،احساس کنی
در واقعیت نه ولی انتظار امدنت در خوابم را که میتوانم داشته باشم
باز هم که بغض و بعد ..............مثل همیشه



تاريخ : دو شنبه 20 بهمن 1393 ا 16:44 نويسنده : hanye ا

یکی باید باشد
همانکه وقت درد همدردت شود
صورت به عرق نشسته ازدردت را بوسه زند
وتو تمام دردت را دردستانش بفشاری
واو مردانه برای تسکینت آغوشش را تنگ ترکند
یکی باید باشد
همانکه وقتی بخاطرحضورش تشکرمیکنی
لبخند زنان بگوید درهمه شرایط با توام
وتو اینبار نه ازعشقت که ازخدایش تشکرمیکنی



تاريخ : چهار شنبه 1 بهمن 1393 ا 10:28 نويسنده : hanye ا

 


تاريخ : چهار شنبه 1 بهمن 1393 ا 10:19 نويسنده : hanye ا

با تو هستم سهراب ..
تو که گفتی: گل شبدر چه کم از لاله عاشق دارد؟
راست می گویی تو !
چه تفاوت دارد قفس تنگ دلم .. خالی از کس باشد؟
یا به قول تو پر از ناکس و کرکس باشد ؟
من نه تنها چشمم .. واژه را هم شستم ..
فکـــر را ..
خــاطــره را ..
خــواب یــک پــنــجــره را ..
زیر باران بردم .. چتر ها را بستم ..
من به این مردم شهر پیوستم ..
من نوشتم همه حرف دلم ..
آرزو کردم و گفتم که ..
هـــوا ..
عـــشــق ..
زمــیــن ..
مال من است ..
ولی افسوس نشد ..!
زیر باران من نه عاشق دیدم نه که حتی یک دوست !!
"
زیر باران من فقط خــیــس شدم"



تاريخ : چهار شنبه 1 بهمن 1393 ا 10:18 نويسنده : hanye ا
.: Weblog Themes By violetSkin :.